ناگفته هايی از حسين متولی

خدا خیر بده محمد رضا رو که نوشت و یخ ما رو باز کرد. راستش نمی دونم چرا دستم به نوشتن تو اینجا نمی رفت، ولی حالا که رفت. آخرین مطلبی هم که نوشتم خداحافظی از ماه رمضون بود که خیلی ها فکر کردن خداحافظی از وبلاگه. یک چند تا فحش هم تو کامنت ها دادن که آخرش هم نفهیمدم از کجا خوردم. بگذریم، مطلب زیاده، ولی الان فقط می خوام دو تا مطلب از حسین متولی بگم، آخرش هم یک درد دل بکنم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 دو خاطره: آخرین باری که حسین رو دیدم بر می گرده به اختتامیه جشنواره مهر باران. برای رفتن به این جشنواره دو تا کلاس رو پیچوندم ولی الان بسیار خوشحالم که چنین کاری کردم. تا اونجایی که یادمه حسین تنها مفیدی بود که مقام آورد، خدابیامرز تو سه زمینه شعر، عکس و خاطره شرکت کرده بود. خیلی جالب بود که خودش می گفت بیشتر تو زمینه شعر و عکس کار کرده و خاطره رو همین طوری فرستاده، ولی به هر حال تو خاطره ششم شده بود. اگه گفتید چه خاطره ای رو داده بود: خاطره گروپ گل مال مسافرت جهادی خوسف، هر چی آدم بود جمع شدن تا مظلوم ترین گروه مسافرت رو گل مال کنن، آخه گروهی که من سرگروهش هستم و بزرگترین شخصش هم حسین جواهری بود اصلا نیازی به اون همه نقشه داشت!!  البته حسین هم تو خاطرش ما رو مقصر دونسته بود که کلی سر این باهاش کل کل کردم. بگذریم، از دوستان مهربارانی خواهش دارم در صورت امکان خاطره و شعر های ایشون رو در اختیار بچه ها بذارن. اما خاطره دوم اینکه تا اونجایی که من خبر داشتم، حسین در شرف ازدواج بود و خیلی به پایان راه نمونده بود. راستش وقتی خبره فوتش رو شنیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید، مسئله ازدواجش بود، بد جوری گیج می زدم. تا چند روز هر کاری که می کردم می گفتم شاید حسین هم دوست داشت چنین کاری بکنه، مثلا یک بار فیلم حلقه سبز رو که نشون می داد.... ولی دیگه حسینی نبود که.... خدا روح حسین و مادرشون رو شاد کنه و ان شاءالله به احترام این روز عید، ائمه عزیزمون شفاعتشون رو بکنن و البته شفاعت ما را هم.

 

درد دل: وقتی خبر مرگ عزیزی به آدم می رسه، در بعد شخصی هزاران پیام برای هر کسی داره. ولی به نظر من حسین یک پیام برای همه ما جهادی ها داشت، اونم اینکه آی دوستان جهادی می دانید چرا همه ما که حتی با حسین هم دوره ای نبودیم اون رو می شناختیم و چنین عزیزی رو درک کرده بودیم، چون همه با هم جهادی رفته بودیم، چون روزهای زیبایی رو در کنار هم زندگی کرده بودیم. خواهشا بیایید تا تجدید نظری کنیم، قطعا راه های بهتری هست. شاید این اتفاق سال بعد برای کسه دیگری از جمع ما بیفتد، اون وقت.....

 

محمد

 

/ 6 نظر / 22 بازدید

فکر ميکنم اگه هدفمون خدايی باشه ديگه به اين فکر نميکنيم که با هم بودن مهمه(در حد هدف) با هم بودن چيزی که بعد از هدف با هم هدف ها به دست ميآد

...

برده دل و جان من دلبر جانان من دلبر جانان منبرده دل و جان من

ميرهادي

خدا رحمتش كنه رفتنش برايم درس هاي زيادي داشت.

هوشنگ

تونمیخوای آپ کنی؟!!!