رمضان

* یکی از دوستام سخت در بستر بیماریه، تو زندگیش خیلی سختی کشیده، ازتون خواهش می کنم در این روز های عزیز دعاش کنید که اگر خیرش در موندنه هر چه زودتر شفا پیدا کنه.

* امام رضا لطف کرد و باز هم ما رو راه داد، خیلی بزرگن، هر چه بدی میکنی با خوبی جواب میدن، شرمندشم، خیلی! یکم هم در مورد اردو بگم، بچه ها دو تا لپ تاپ آورده بودن، یکیش شده بود مخصوص بازی و یکیش مخصوص نمایش فیلم، تا پاسی از شب بازی میکردن و از اون ور صبح زود شروع میشد، بعضی از بروبچ تا روز دوم نتونسته بودن حرم برن. یه دونه سیم خط ایرانسل بود که مثله اینکه تو یکی از این طرح ها بود، برا همین مفتی بود، کلی هم با اون میل چک کردیم و وبلاگ آپدیت کردیم. یک شب هم تا صبح مافیا بازی کردیم، یک سرگرمی خوب هم بود و اون آشپزی بود که به شکرانه این سرگرمی اکثر غذاها رو خودمون درست کردیم و غذاهای سالمی خوردیم. البته به دلیل نبود امکانات، آشپزی خیلی سخت بود، برا مثال بچه ها با زیرپیرنی ماکارونی آبکش کردن! البته زیرپیرنیش نو بود و از بیرون خریده بودیمش. راستش دو تا هم توپ بود که بچه ها با اون به سر و کله هم میزدن، روز آخری عینک یکی از بچه ها با این توپ ها شکست و با چسب شیشه ای عینکش رو چسبوندن، وای که چقدر خنده دار بود، وقتی عینک رو می زد! البته بعد این اتفاق خودم هر دو توپ رو با اقتدار ترکوندم. با این عمل بعضی ها به خونم تشنه شدن!

* وقتی به بعضی از اتفاقات زندگی دقت می کنیم، متوجه میشیم که در خیلی از مواقع مافیا بازی میکنیم، یک مافیای بسیار پیچیده در بالاترین سطحش. خیلی ها با بازی مافیا مخالفن، ولی فکر نکنم بشه مافیای زندگی رو پیچوند، چون چه بخوایم و چه نخوایم، مجبوریم که بازی کنیم. خدایا ما رو مافیا نکن. خدایا به ما مافیا رو بشناسون. خدایا کاری نکن که یک وقت مافیا بتونن ما رو بخرن.

* نمی دونم چرا خدا بعضی از آدم ها رو می آره تو زندگیمون! نمی دونم چرا بعضی ها می آن و با هزار جور زحمت دورشون میکنیم ولی خدا دوباره می آرتشون! ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به (آیه آخر سوره بقره)

* ماه رمضون اومد، همون ماهی که یازده ماهه منتظرشیم، همون ماهی که وقتی آخرش می رسه گریمون می گیره، همون ماهی که شیطون کلی باید اضافه کاری بگیره، چون خیلی کارش سخته، الان اوله اون ماهه. خدایا کاری کن که آخر ماه از کرده خودمون پشیمون نباشیم.

محمد

/ 4 نظر / 17 بازدید
تسليم عشق

کدام راه است که پای خسته را نشناسد ....؟ کدام کوچه خالی از خاطره است....؟ و کدام دل هرگز نتپیده است....؟ به شوق دیدار بیا تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد !

حاجي

(...چون چه بخوایم و چه نخوایم، مجبوریم که بازی کنیم...!!!)، اجباري در كار نيست!

مشهد خيلی خوبی بود. راستی کی در بستر بيماريه؟