ورقی از خاطرات

خورشيد به وسط آسمون رسيده بود و چند دقيقه اي از اذان گذشته بود، وضو گرفتيم و چفيه ها رو بر زمين انداخته و به نماز ايستاديم. اطرافمون رو از همه طرف رشته کوه هاي زاگرس گرفته بودند و با اينکه مرداد ماه بود ولي هنوز هم گرماي خورشيد نتونسته بود سبزي و طراوت رو از اين کوه ها بگيره. نماز اول رو خونديم، زميني که روش نماز مي خونديم، خيلي خشن بود و پر بود از خار و ته مانده هاي سنبل گندم. يکي از بچه ها که چفيه نداشت، گفت: بابا اون ور خيلي بهتره، زمينش هم صافه، ولي من و اونايي که رو چفيه نماز مي خونديم، گفتيم بابا سوسول نباش، دو رکعت ديگه مونده!

نماز عصر که تموم شد، شروع کردم به پوشيدن جوراب هام که ناگهان بد جوري پشت ساق پام سوخت! سريع شلوارم رو زدم بالا که يک باره يک موجود زرد رنگ افتاد رو زمين. شبيه عقرب بود، يعني واقعا عقرب بود، ولي سعي مي کردم به خودم بقبولونم که عقرب نيست. بچه ها رو صدا زدم، گفتن عقربه ديگه. بد جوري ترسيده بودم، چفيم رو برداشتم و محکم بالاي قسمت گزيده شده رو بستم، يکي از بچه ها بغلم کرد و به سمت ماشين حرکت کرديم تا سريع راه بيفتيم و بريم به سمت درمانگاه. ماشيني که در اختيارمون بود ميني بوس بود و با سرعتي که اون داشت و جاده خاکي اي که در پيش داشتيم، بيش از يک ساعت ونيم طول مي کشيد تا به درمانگاه برسيم. يک موبايل داشتيم ولي از اونجايي که باطري اون تموم شده بود، امکان تماس با بچه هاي ديگه هم ممکن نبود. يکي از بچه ها قسمت گزيده شده رو مدام به سمت پايين مي ماليد تا خون به سمت بالا نره. سوزشش کم بود، حتي کمتر از نيش زنبور و جاش هم به سختي ديده مي شد. بچه ها مي گفتن احتمالا درست و حسابي نتونسته بزنه، نمي دونم دلداري مي دادن يا جدي مي گفتن! ولي به هر حال عقرب گزيدگي بود. بچه ها پشت سر هم براي سلامتي من صلوات مي فرستادن، خودم هم سعي مي کردم خيلي به قضيه فکر نکنم، ولي حسابي ترسيده بودم. اتفاقا چند روز قبل اينکه بيام مسافرت يک برنامه تو تلويزيون درباره عقرب گزيدگي ديده بودم، تو اون برنامه گفت: خطرناک ترين نوع عقربي که تو ايران هست، يک نوع عقربه زرده کوچيکه. اتفاقا عقربي که من رو زده بود هم دقيقا چنين مشخصاتي داشت و اين ها همه مواردي بود که باعث مي شد من فکر کنم واقعا ديگه همه چيز تمومه.

به روستاي بعدي اي که بچه ها توي اون کار مي کردن رسيديم، به بچه ها گفتيم سريع سوار شن تا راه بيفتيم، خوشبختانه اون ها موبايل داشتن و توسط اون به بچه هايي که تو محل اسکان بودن زنگ زديم و خبر داديم. اون ها هم با دکتر و يک مزدا وانت به سمت ما حرکت کرده بودن تا بتونن من رو سريع تر به درمانگاه برسونن. اين طور که بچه ها تعريف مي کردن، وقتي اين خبر به اردوگاه رسيده، بچه ها حسابي به هم ريختن و يک استرس شديد به بچه ها وارد شده بود، حتي يکي از دوستان نزديک که خيلي وقته منو ميشناسه، حسابي گريه کرده بود.

يکم که با ميني بوس جلو تر رفتيم، وانت رسيد. دوستان منو پياده کردن و سوار وانت شديم، دکتر سوار بر وانت بود و به محض ديدن من بدون الکل و هيچ امکانات ديگه اي يک بتامتازون زد و بهم گفت که هم براي واکسن ضد عقرب آمادت مي کنه و هم پخش شدن زهر رو در بدن به تاخير مي اندازه. بنده خدا حسابي عرق کرده بود، سوار ماشين شديم و راه افتاديم که يک ماشين پليس جلومون رو گرفت، از اونجايي که اشرار در منطقه زياد بودن، کنترل پليسي هم زياد بود. نمي دونم، ولي شايد فکر مي کردن که عقرب زدگي من خالي بنديه و داريم مواد مخدر حمل مي کنيم. به هر حال بعد چند دقيقه راه افتاديم، راننده خيلي سريع مي رفت، دکتر گفت: آقاي راننده آروم تر، الان بر اثر تصادف همه مي ميريم. راست هم مي گفت، اينکه يکي بر اثر عقرب گزيدگي بميره، خيلي بهتره تا چند نفر بر اثر تصادف بميرن. بنده خدا آقاي دکتر هم قرار بود شب قبل از مسافرت بره، ولي به قول خودش خواست خدا بود که مونده بود.

هر جور که شده به درمانگاه رسيديم، کلي از بچه ها خودشون رو به اونجا رسونده بودن، اضطراب رو به وضوح در چهره بچه ها مي ديدم. مسئول درمانگاه که خانمي بود، گفت: بتامتازون نداريم و اگه بدون اون واکسن رو بزنيد، امکان داره بر اثر حساسيت احتمالي بدن به واکسن، خود واکسن باعث مرگ بشه! در ضمن من به آقايون واکسن نمي زنم. خدا رو شکر با خودمون دکتر داشتيم و به همراه خودش کلي بتامتازون آورده بود و يکي رو هم که تو راه زده بود. منو خوابوندن رو تخت و واکسن رو به همراه يک بتامتازون ديگه زدن. اولين باري بود که اصلا ناراحت نبودم از اينکه آمپور مي زدم و تازه کلي هم خوشحال بودم. وقتي واکسن رو زدم، دکتر خيالش راحت شده بود و چفيه ها رو از بالاي پام باز کرد و اين طوري بود که خيالم راحت راحت شد که ديگه خطري وجود نداره. اين اولين باري بود که اين قدر از نزديک با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم. اين دو ساعت کلي برام گذشت، به خيلي چيز ها فکر کردم، به مادرم، به خانوادم، به چيز هايي که دارم و چيز هایي که ندارم، به اينکه خدا هزاران راه داره برا اينکه هر لحظه که خواست ما رو به خاک برگردونه. راستش به قول يک رزمنده اي شايد مسافرت هاي جهادي نزديک ترين فضا به فضاي جنگ باشه، ولي فرسنگ ها فاصله داره، شهادت تو جبهه جزئي از اون بود، ولي تو جهادي شايد فقط ذره اي از احساس رزمنده ها رو درک کنيم. تو جهادي از چند روز زندگيمون مي گذريم ولي تو جنگ خيلي معلوم نبود بازگشتي در کار باشه.

به محل اسکان برگشتيم، وقتي بچه ها منو سرپا ديدن، حسابي خوشحال شدن. دورم جمع شدن و شروع کردن به شعر خوندن. نمي دونم اين همه شعر رو چه طوري درست کرده بودن! يکي بلند بلند در حالي که به صورت ساختگي گريه مي کرد، گفت: وقتي خبر دادن که بعد نماز عقرب نيشت زده، يک عده از اين مردم نامرد گفتن مگه فلاني نماز هم مي خوند. بعضی از بچه ها هم برای اون عقرب ابراز تاسف می کردن که چقدر بد شانس بوده که سراغ من اومده! با اينکه در ابتدا اين ماجرا باعث شد تا حدودي بچه ها دچار استرس بشن و يکم ناراحتي پيش بياد ولي از اينجا به بعد مسافرت کلي باعث خنده شد.

حالا که چند وقتيه از اون قضيه مي گذره، با خودم مي گم مردن بعد نماز اون هم تو مسافرت جهادي سعادتيه که به سختي نصيب آدم ها ميشه و من چون سعادت نداشتم، هنوز هستم.

محمد

/ 7 نظر / 16 بازدید
مصاحبه با وبلاگ نويسان

سلام دوست عزيز با آرزوی قبولی طاعات وعبادات شما وبلاگ مصاحبه با گفتگو فرهاد عزيز از وبلاگ سفير عشق به روز شده و حضور شما رو می طلبه اين يه متن كه براي همه بچه هاي وبلاگي فرستاده مي شه براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ شاد باشی مهربون (نازنين.تنها)

محمد معصومی منفرد Demon Hunter

سلام... خاطرات زنده شد... عجب روزی بود اون روز!!! يه چيزی بهت بگم؟ (در گوشی) بعد اينکه خطر رفع شد دکتر بهم گفت اگه ۱۰ دقيقه ديرتر می رسونديمش تموم می کردی... برا همين دکتر خيلی ترسيده بود ولی هی می گفت.. نه چيزی نيست!!! تازه نبودی ببينی رانندهه چی می گفت... می گفت:«اينکه چيزی نيست! منو دوتا عقرب بزرگ سياه هم بزنه دکتر نميرم» (با لهجه ی کردی) خیلی خوشحالم که سلامتی... يا حق

رضا مقدم

من يك چيز رو نفهميدم! برا چي ترسيدي!!!؟

داداش خيلی قضيه رو جدی گرفتی. مگه آدم با نيش عقرب هم میميره؟ برو پی کارت...

کاظم

بهترین لحظاتی که یه انسان میتونه تجربه کنه خیلی شیرینه...

مسعود

سلام محمد آقا. ممنون از اینکه به وبلاگ سر زدید و پیام گذاشتید، اگر چه سوال سختی پرسیدید. وبلاگ جالبی دارید و من را بردید توی حال و هوای جهادی.

جاهد

صدای زوزه‌ی سگ‌ها٬ ترسانده‌ات بود... چادر زده‌بوديم... هوا سرد بود؛ و من هرچه داشتم٬ انداخته‌بودم روی تو تا بلکه ديگر نلرزی! همه رفته‌بودند. من ماندم و تو٬ و آسمانی که تا دلت بخواهد ستاره داشت... موهايت را پخش ريخته‌بودی دور تا دور... و زير نور کم‌رنگ يک چراغ گازسوز مهتابی صورتت هولم مي‌کرد! بعد انگار چيزی بين هراس و رقص کوليانه در باد شروع شد...!