به نام آن کس که به قلم سوگند یاد کرد
آمار وبلاگ لینک دوستان مفيد نيوز
خداحافظ

خیلی حرف ها هست که بخوام بگم. ولی نمی تونم!
خیلی حرف ها هم هست که می خوام بگم. ولی آخرش هم وقت نشد که بگم!
ایشالا بعد عید

 محمد

 

پيام هاي ديگران ()               جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦ - ۸:٠٩ ‎ق.ظ
ناگفته هايی از حسين متولی

خدا خیر بده محمد رضا رو که نوشت و یخ ما رو باز کرد. راستش نمی دونم چرا دستم به نوشتن تو اینجا نمی رفت، ولی حالا که رفت. آخرین مطلبی هم که نوشتم خداحافظی از ماه رمضون بود که خیلی ها فکر کردن خداحافظی از وبلاگه. یک چند تا فحش هم تو کامنت ها دادن که آخرش هم نفهیمدم از کجا خوردم. بگذریم، مطلب زیاده، ولی الان فقط می خوام دو تا مطلب از حسین متولی بگم، آخرش هم یک درد دل بکنم.

 

 دو خاطره: آخرین باری که حسین رو دیدم بر می گرده به اختتامیه جشنواره مهر باران. برای رفتن به این جشنواره دو تا کلاس رو پیچوندم ولی الان بسیار خوشحالم که چنین کاری کردم. تا اونجایی که یادمه حسین تنها مفیدی بود که مقام آورد، خدابیامرز تو سه زمینه شعر، عکس و خاطره شرکت کرده بود. خیلی جالب بود که خودش می گفت بیشتر تو زمینه شعر و عکس کار کرده و خاطره رو همین طوری فرستاده، ولی به هر حال تو خاطره ششم شده بود. اگه گفتید چه خاطره ای رو داده بود: خاطره گروپ گل مال مسافرت جهادی خوسف، هر چی آدم بود جمع شدن تا مظلوم ترین گروه مسافرت رو گل مال کنن، آخه گروهی که من سرگروهش هستم و بزرگترین شخصش هم حسین جواهری بود اصلا نیازی به اون همه نقشه داشت!!  البته حسین هم تو خاطرش ما رو مقصر دونسته بود که کلی سر این باهاش کل کل کردم. بگذریم، از دوستان مهربارانی خواهش دارم در صورت امکان خاطره و شعر های ایشون رو در اختیار بچه ها بذارن. اما خاطره دوم اینکه تا اونجایی که من خبر داشتم، حسین در شرف ازدواج بود و خیلی به پایان راه نمونده بود. راستش وقتی خبره فوتش رو شنیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید، مسئله ازدواجش بود، بد جوری گیج می زدم. تا چند روز هر کاری که می کردم می گفتم شاید حسین هم دوست داشت چنین کاری بکنه، مثلا یک بار فیلم حلقه سبز رو که نشون می داد.... ولی دیگه حسینی نبود که.... خدا روح حسین و مادرشون رو شاد کنه و ان شاءالله به احترام این روز عید، ائمه عزیزمون شفاعتشون رو بکنن و البته شفاعت ما را هم.

 

درد دل: وقتی خبر مرگ عزیزی به آدم می رسه، در بعد شخصی هزاران پیام برای هر کسی داره. ولی به نظر من حسین یک پیام برای همه ما جهادی ها داشت، اونم اینکه آی دوستان جهادی می دانید چرا همه ما که حتی با حسین هم دوره ای نبودیم اون رو می شناختیم و چنین عزیزی رو درک کرده بودیم، چون همه با هم جهادی رفته بودیم، چون روزهای زیبایی رو در کنار هم زندگی کرده بودیم. خواهشا بیایید تا تجدید نظری کنیم، قطعا راه های بهتری هست. شاید این اتفاق سال بعد برای کسه دیگری از جمع ما بیفتد، اون وقت.....

 

محمد

 

پيام هاي ديگران ()               شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ - ٤:٢۸ ‎ب.ظ
چند سخن

سلام:

 مدت ها بود که نمی نوشتم نه به خاطر اینکه مطلبی برای گفتن نبود بلکه فقط به دلیل اینکه  وقت نوشتن نداشتم حالا که یه فرصت خوبی پیدا کردم سعی می کنم که یه جوری حرفهای مهم رو بگم :

      اول : دو هفته پیش خبر فوت حسین متولی  رو شنیدم خیلی غیر منتظره بود راستش تا یه مدت برخوردهای کوچکمون تو اردوی جهادی جلوی چشمم بود، روز تشییع جنازه رفتم توی غسال خونه دیدن اون صحنه ها برام خیلی خوب بود اما تا دو سه روزی نمی تونستم به چیزی فکر کنم ، بگذریم فقط برای شادی روح حسین و مادرش یه فاتحه بخونید.

      دوم: یه چند هفته بود یه مسئله ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود ، اردوی جهادی ومسائل مربوط به اون. هر چی بالاو پائین کردم و فکر کردم نتونستم ملاک هایی رو که برای اردوی جهادی داشتم (به عبارت دیگر دلایل جهادی رفتنم رو) در مسافرت پارسال پیدا نکردم یعنی اون مسافرت من رو ارضا نکرد من از مسافرت جهادی بیش تراز این ها می خواستم که حاصلم نشد به خاطر همین شروع کردم به پرس و جو درباره جهادی دیگر(رضوان) از صحبت ها چیزی رو که می خواستم نزدیک تر دیدم پس انتخابش کردم .

 

         سوم: من تا حالا به این اعتقاد داشتم که آدم ها روتوی تغییر حالات می شه شناخت (فی تقلب الأحوالِ عُلِمَ جَواهِر الرِجال)(اگه غلط نوشتم بگید) اما تا حالا این قدر از نزدیک لمس نکرده  بودم . یه نفری که علی الظاهر اهل منطق و عقل بود ازمن ناراحت شده چرا؟ چون توی یه موضوع اختلاف نظر داریم هر کی یه چیزی میگه خوب حالا طرف توی جواب سلامش هم سر سنگین شده . بالاخره آدم ها رو اینجوری می شه شناخت.

نزدیک  عید غدیر به همین مناسبت بخشی از خطبه غدیریه رو می نویسم:

 

............. مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عُلِیٌ مَولاهُ و هُوَ عَلِیُ بنُ أبی طالِبٍ أخِیٍ ووَصیٍ و مَوالاتُهُ مِن اللهِ عَزو جَل أنزَلَها عَلَیَ مَعاشِرَالناسِ أن عَلیاً والطَیِبینَ مِن وُ لدِی هُم الثِقلُ الأصغَرُ والقُرآنُ الثِقلُ الأکبَرُ .....

 

چون باز هم قصد نوشتن دارم دیگر مسائل رو بعداً می گم.

 

محمد رضا            

پيام هاي ديگران ()               پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ
صد شکر..... صد حيف

هميشه خداحافظی برام سخت بوده

هنوزم سخته

 

محمد

پيام هاي ديگران ()               شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦ - ٢:۳۸ ‎ب.ظ
بی اعتباری دنيا

دو تا جمله از دیالوگ های فیلم میوه ممنوعه:

 

1. بی اعتباری دنیا خیلی بیشتر از این حرف هاست که بخوایم از بانک وام بلند مدت بگیریم، زلزله بم بی اعتباری دنیا رو به ما نشون داد.

2. هر شب سر سجاده تصمیم میگیرم که دیگه بهت فکر نکنم و هیچ وقت نبینمت، ولی یک ساعت که میگذره چنان دلم هوات رو می کنه که از هر کاری عاجز می شم.

 

* جملات عینا نوشته نشده و نقل به مضمون می باشند.

 

محمد

 

پيام هاي ديگران ()               شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ
نيمه مهمانی

* ماه رمضون به نصفش رسید! به همین سرعت و به همین زودی. هفته بعد شب های احیاء میآن و اگه حواسمون نباشه بازم به همین سرعت و به همین زودی می ره. تا الان که نفهمیدم برا چی اومدم مهمونی، امیدوارم تو بعدش بفهمم.

 

* سریال های ماه رمضون به جایی رسیده که بشه دربارشون حرف زد. اولا که سریالی که نسبت به بقیه خیلی قوی تر باشه مثله صاحب دلان پارسال، نداریم. دوما سریال اغما همون او یک فرشته بود دو سال پیشه، یک وجب خاک هم همون زیرزمین پارسال. حتی بازیگراش هم اکثرا همونا هستن! شکرانه رو که اصلا حال نکردم و ندیدم. فقط می مونه میوه ممنوعه که فکرکنم یکم جذاب تر از بقیه است، برای من هم یک حرف هایی داره.

 

* جریان دانشگاه کلمبیا و مصاحبه ها باعث شد تا یکم حرفامون رو خوب به دنیا بزنیم. می دونید چیه، با این شکل روابط خارجی که از موضع و عقیدت به هیچ وجه عقب نیای خیلی حال می کنم، چون فکر می کنم هر چقدر عقب بیای اونا کم نمی آرن و سوارت می شن.

 

* هر چقدر بزرگ تر می شیم زندگی جدی تر می شه، البته زندگی که جدی نیست، بازیه. بهتره بگم هر چقدر جلوتر میریم، این بازی پیچیده تر می شه. امیدوارم خدا تو این بازی تنهامون نذاره.

 

می شه خدا رو حس کرد، تو لحظه های ساده

تو اضطرابه عشقو، گناهه بی اراده

بی عشق عمر آدم، بی اضطراب می ره

هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می ره

 

محمد

 

پيام هاي ديگران ()               جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦ - ٤:۳٦ ‎ب.ظ
ورقی از خاطرات

خورشيد به وسط آسمون رسيده بود و چند دقيقه اي از اذان گذشته بود، وضو گرفتيم و چفيه ها رو بر زمين انداخته و به نماز ايستاديم. اطرافمون رو از همه طرف رشته کوه هاي زاگرس گرفته بودند و با اينکه مرداد ماه بود ولي هنوز هم گرماي خورشيد نتونسته بود سبزي و طراوت رو از اين کوه ها بگيره. نماز اول رو خونديم، زميني که روش نماز مي خونديم، خيلي خشن بود و پر بود از خار و ته مانده هاي سنبل گندم. يکي از بچه ها که چفيه نداشت، گفت: بابا اون ور خيلي بهتره، زمينش هم صافه، ولي من و اونايي که رو چفيه نماز مي خونديم، گفتيم بابا سوسول نباش، دو رکعت ديگه مونده!

نماز عصر که تموم شد، شروع کردم به پوشيدن جوراب هام که ناگهان بد جوري پشت ساق پام سوخت! سريع شلوارم رو زدم بالا که يک باره يک موجود زرد رنگ افتاد رو زمين. شبيه عقرب بود، يعني واقعا عقرب بود، ولي سعي مي کردم به خودم بقبولونم که عقرب نيست. بچه ها رو صدا زدم، گفتن عقربه ديگه. بد جوري ترسيده بودم، چفيم رو برداشتم و محکم بالاي قسمت گزيده شده رو بستم، يکي از بچه ها بغلم کرد و به سمت ماشين حرکت کرديم تا سريع راه بيفتيم و بريم به سمت درمانگاه. ماشيني که در اختيارمون بود ميني بوس بود و با سرعتي که اون داشت و جاده خاکي اي که در پيش داشتيم، بيش از يک ساعت ونيم طول مي کشيد تا به درمانگاه برسيم. يک موبايل داشتيم ولي از اونجايي که باطري اون تموم شده بود، امکان تماس با بچه هاي ديگه هم ممکن نبود. يکي از بچه ها قسمت گزيده شده رو مدام به سمت پايين مي ماليد تا خون به سمت بالا نره. سوزشش کم بود، حتي کمتر از نيش زنبور و جاش هم به سختي ديده مي شد. بچه ها مي گفتن احتمالا درست و حسابي نتونسته بزنه، نمي دونم دلداري مي دادن يا جدي مي گفتن! ولي به هر حال عقرب گزيدگي بود. بچه ها پشت سر هم براي سلامتي من صلوات مي فرستادن، خودم هم سعي مي کردم خيلي به قضيه فکر نکنم، ولي حسابي ترسيده بودم. اتفاقا چند روز قبل اينکه بيام مسافرت يک برنامه تو تلويزيون درباره عقرب گزيدگي ديده بودم، تو اون برنامه گفت: خطرناک ترين نوع عقربي که تو ايران هست، يک نوع عقربه زرده کوچيکه. اتفاقا عقربي که من رو زده بود هم دقيقا چنين مشخصاتي داشت و اين ها همه مواردي بود که باعث مي شد من فکر کنم واقعا ديگه همه چيز تمومه.

به روستاي بعدي اي که بچه ها توي اون کار مي کردن رسيديم، به بچه ها گفتيم سريع سوار شن تا راه بيفتيم، خوشبختانه اون ها موبايل داشتن و توسط اون به بچه هايي که تو محل اسکان بودن زنگ زديم و خبر داديم. اون ها هم با دکتر و يک مزدا وانت به سمت ما حرکت کرده بودن تا بتونن من رو سريع تر به درمانگاه برسونن. اين طور که بچه ها تعريف مي کردن، وقتي اين خبر به اردوگاه رسيده، بچه ها حسابي به هم ريختن و يک استرس شديد به بچه ها وارد شده بود، حتي يکي از دوستان نزديک که خيلي وقته منو ميشناسه، حسابي گريه کرده بود.

يکم که با ميني بوس جلو تر رفتيم، وانت رسيد. دوستان منو پياده کردن و سوار وانت شديم، دکتر سوار بر وانت بود و به محض ديدن من بدون الکل و هيچ امکانات ديگه اي يک بتامتازون زد و بهم گفت که هم براي واکسن ضد عقرب آمادت مي کنه و هم پخش شدن زهر رو در بدن به تاخير مي اندازه. بنده خدا حسابي عرق کرده بود، سوار ماشين شديم و راه افتاديم که يک ماشين پليس جلومون رو گرفت، از اونجايي که اشرار در منطقه زياد بودن، کنترل پليسي هم زياد بود. نمي دونم، ولي شايد فکر مي کردن که عقرب زدگي من خالي بنديه و داريم مواد مخدر حمل مي کنيم. به هر حال بعد چند دقيقه راه افتاديم، راننده خيلي سريع مي رفت، دکتر گفت: آقاي راننده آروم تر، الان بر اثر تصادف همه مي ميريم. راست هم مي گفت، اينکه يکي بر اثر عقرب گزيدگي بميره، خيلي بهتره تا چند نفر بر اثر تصادف بميرن. بنده خدا آقاي دکتر هم قرار بود شب قبل از مسافرت بره، ولي به قول خودش خواست خدا بود که مونده بود.

هر جور که شده به درمانگاه رسيديم، کلي از بچه ها خودشون رو به اونجا رسونده بودن، اضطراب رو به وضوح در چهره بچه ها مي ديدم. مسئول درمانگاه که خانمي بود، گفت: بتامتازون نداريم و اگه بدون اون واکسن رو بزنيد، امکان داره بر اثر حساسيت احتمالي بدن به واکسن، خود واکسن باعث مرگ بشه! در ضمن من به آقايون واکسن نمي زنم. خدا رو شکر با خودمون دکتر داشتيم و به همراه خودش کلي بتامتازون آورده بود و يکي رو هم که تو راه زده بود. منو خوابوندن رو تخت و واکسن رو به همراه يک بتامتازون ديگه زدن. اولين باري بود که اصلا ناراحت نبودم از اينکه آمپور مي زدم و تازه کلي هم خوشحال بودم. وقتي واکسن رو زدم، دکتر خيالش راحت شده بود و چفيه ها رو از بالاي پام باز کرد و اين طوري بود که خيالم راحت راحت شد که ديگه خطري وجود نداره. اين اولين باري بود که اين قدر از نزديک با مرگ دست و پنجه نرم مي کردم. اين دو ساعت کلي برام گذشت، به خيلي چيز ها فکر کردم، به مادرم، به خانوادم، به چيز هايي که دارم و چيز هایي که ندارم، به اينکه خدا هزاران راه داره برا اينکه هر لحظه که خواست ما رو به خاک برگردونه. راستش به قول يک رزمنده اي شايد مسافرت هاي جهادي نزديک ترين فضا به فضاي جنگ باشه، ولي فرسنگ ها فاصله داره، شهادت تو جبهه جزئي از اون بود، ولي تو جهادي شايد فقط ذره اي از احساس رزمنده ها رو درک کنيم. تو جهادي از چند روز زندگيمون مي گذريم ولي تو جنگ خيلي معلوم نبود بازگشتي در کار باشه.

به محل اسکان برگشتيم، وقتي بچه ها منو سرپا ديدن، حسابي خوشحال شدن. دورم جمع شدن و شروع کردن به شعر خوندن. نمي دونم اين همه شعر رو چه طوري درست کرده بودن! يکي بلند بلند در حالي که به صورت ساختگي گريه مي کرد، گفت: وقتي خبر دادن که بعد نماز عقرب نيشت زده، يک عده از اين مردم نامرد گفتن مگه فلاني نماز هم مي خوند. بعضی از بچه ها هم برای اون عقرب ابراز تاسف می کردن که چقدر بد شانس بوده که سراغ من اومده! با اينکه در ابتدا اين ماجرا باعث شد تا حدودي بچه ها دچار استرس بشن و يکم ناراحتي پيش بياد ولي از اينجا به بعد مسافرت کلي باعث خنده شد.

حالا که چند وقتيه از اون قضيه مي گذره، با خودم مي گم مردن بعد نماز اون هم تو مسافرت جهادي سعادتيه که به سختي نصيب آدم ها ميشه و من چون سعادت نداشتم، هنوز هستم.

محمد

پيام هاي ديگران ()               دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - ٥:۳٥ ‎ب.ظ
باز هم رمضان

*باز هم رمضان باز هم سحر باز هم افطار باز هم  روزه و باز هم قرآن، نمی خواهم مثل خیلی ها موعظه کنم  فقط نکته هایی به ذهنم می رسد که  در ماه رمضان ها جزء باز هم هاست :

 

  • اول ماه ،روز یوم الشک ، اثبات حلول ماه ، حرف های مردم واینکه هیچ گاه دلیل این کش و قوس ها را نمی فهمند دلیل اینکه دیگر کشور ها این طوری نیستند ولی ما .............. .

  • صدا وسیما ، برنامه هایش ،اینکه چرا باید هر شبکه یک سریال داشته باشد، چرا باوجود اینه زمان کلی ماه رمضان معلوم است باز هم سریال ها سرهم بندی می شوند ، چرا باید موضوع سریال ها تکراری باشد، چرا آدم های داستان ها این قدر رویایی هستند ، و باز هم حرف های مردم و........... .

  • سال گذشته ماه رمضان یک نکته جدید داشت . امسال هم یک نکته جدید دیگر. ادارات دولتی ، مدارس و بانک ها تقریبا حدود یک ساعت دیرتر باز می شوند دلیلش معلوم نیست جالب اینکه خبرنگار رسانه ملی در مورد این مسئله فقط ابراز خوشحالی می کند واصلا به دنبال دلیل این اتفاق نیست من هنوز نفهمیدم که چرا باید این گونه باشد و آیا این با بیانات رهبری تطابق دارد؟ (راستی کار جدید کردن هم شده جزء باز هم ها.)

 

 

**مصاحبه مطبوعاتی رئیس جمهور بسیار جالب بود راستش یاد کلاس اخلاق افتادم دائما کشورهای دیگر را نصیحت کرد از آن ها خواست که بهتر باشند این گونه باشند آن گونه باشند این که ما چه می کنیم مهم نبود فقط شعار بود و مطلقا تکراری ای کاش به جای اینکه دیگران و مردم را [...] فرض  می کردند  لحظه ای  فکر می کردند.

 

*** چند وقتی است که این سوال برایم مطرح شده که اردوی جهادی عامل ایجاد تقواست یا داشتن تقوا عامل رفتن به جهادی؟ یا بهتر بگو جهاد مقدم بر تقواست یا تقوا مقدم بر جهاد؟

 

 

محمدرضا

پيام هاي ديگران ()               شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - ٦:٠٧ ‎ب.ظ
رمضان

* یکی از دوستام سخت در بستر بیماریه، تو زندگیش خیلی سختی کشیده، ازتون خواهش می کنم در این روز های عزیز دعاش کنید که اگر خیرش در موندنه هر چه زودتر شفا پیدا کنه.

* امام رضا لطف کرد و باز هم ما رو راه داد، خیلی بزرگن، هر چه بدی میکنی با خوبی جواب میدن، شرمندشم، خیلی! یکم هم در مورد اردو بگم، بچه ها دو تا لپ تاپ آورده بودن، یکیش شده بود مخصوص بازی و یکیش مخصوص نمایش فیلم، تا پاسی از شب بازی میکردن و از اون ور صبح زود شروع میشد، بعضی از بروبچ تا روز دوم نتونسته بودن حرم برن. یه دونه سیم خط ایرانسل بود که مثله اینکه تو یکی از این طرح ها بود، برا همین مفتی بود، کلی هم با اون میل چک کردیم و وبلاگ آپدیت کردیم. یک شب هم تا صبح مافیا بازی کردیم، یک سرگرمی خوب هم بود و اون آشپزی بود که به شکرانه این سرگرمی اکثر غذاها رو خودمون درست کردیم و غذاهای سالمی خوردیم. البته به دلیل نبود امکانات، آشپزی خیلی سخت بود، برا مثال بچه ها با زیرپیرنی ماکارونی آبکش کردن! البته زیرپیرنیش نو بود و از بیرون خریده بودیمش. راستش دو تا هم توپ بود که بچه ها با اون به سر و کله هم میزدن، روز آخری عینک یکی از بچه ها با این توپ ها شکست و با چسب شیشه ای عینکش رو چسبوندن، وای که چقدر خنده دار بود، وقتی عینک رو می زد! البته بعد این اتفاق خودم هر دو توپ رو با اقتدار ترکوندم. با این عمل بعضی ها به خونم تشنه شدن!

* وقتی به بعضی از اتفاقات زندگی دقت می کنیم، متوجه میشیم که در خیلی از مواقع مافیا بازی میکنیم، یک مافیای بسیار پیچیده در بالاترین سطحش. خیلی ها با بازی مافیا مخالفن، ولی فکر نکنم بشه مافیای زندگی رو پیچوند، چون چه بخوایم و چه نخوایم، مجبوریم که بازی کنیم. خدایا ما رو مافیا نکن. خدایا به ما مافیا رو بشناسون. خدایا کاری نکن که یک وقت مافیا بتونن ما رو بخرن.

* نمی دونم چرا خدا بعضی از آدم ها رو می آره تو زندگیمون! نمی دونم چرا بعضی ها می آن و با هزار جور زحمت دورشون میکنیم ولی خدا دوباره می آرتشون! ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به (آیه آخر سوره بقره)

* ماه رمضون اومد، همون ماهی که یازده ماهه منتظرشیم، همون ماهی که وقتی آخرش می رسه گریمون می گیره، همون ماهی که شیطون کلی باید اضافه کاری بگیره، چون خیلی کارش سخته، الان اوله اون ماهه. خدایا کاری کن که آخر ماه از کرده خودمون پشیمون نباشیم.

محمد

پيام هاي ديگران ()               پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦ - ۱:٥٤ ‎ب.ظ
 
Salam
Man amadam mashhad va az inja ba irancell be shoma salam miresonam. Ya ali Mohamad
پيام هاي ديگران ()               سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - ٤:٤٦ ‎ب.ظ